شهاب الدين احمد سمعانى

119

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

انگشت تحيّر به دندان تحسّر گيرند 14 و معلوم‌شان گردد كه به دست بشر جز باد نيست . و آنان كه از شهوت شهرت 15 پاك گشته‌اند 16 و از كلّ دعاوى بيزار شده ، و از خويشتن بينى برهنه آمده ، و ديده در جمال حضرت نهاده ، و دميدن صبح وصال را منتظر نشسته ، بر مثال آن ذرّه‌اند كه چون آفتاب جلال سر از برج جمال برزند نيازمند حضرت و مستمند عزّت و عاجز راه و افتادهء درگاه به زانوى تذلّل و تضرّع درآيند و دست نياز بردارند و در لباس افلاس پيش آيند كرم پادشاهى و جود الهى خلعتى از نور خاص در ايشان پوشاند كه در اين خلعت بر ديده‌ها آشكارا گردد . بيت خرشيد تويى به ذرّه من مانندم * چون ذرّه به خرشيد همىدانندَم 17 و اينجا سرّى ديگر است ، خداى مىگويد جلّ جلاله : إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ ، الآية . آفتاب امانت كه از برج عرض الهيّت بتافت ملائكهء ملكوت كه اندر هزار سال در رياض تقديس عبهر تسبيح و نسرين تحميد و گل تهليل به مشام امتثال 18 چريده بودند و نعرهء وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ زدند و عربدهء و نقدّس لك كرده ، ستاره‌وار رخت بينوايى در بستند و به عجز و شكستگى خود معترف گشتند « فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها » اباء اشفاق لا اباء استكبار پيش آوردند 19 و آن ذرّهء خاك بىباك از آستين فقر و فاقه دست نياز بيرون كرد و آن امانت را به جان باز گرفت و از دو عالم به ذرّه‌اى نينديشيد . بيت منديش از آن حديث و درپوش كفن * مردانه دو دستِ خويش آنگاه بزن در شهر بگوى يا تو باشى يا من * شوريده بُوَد كارِ ولايت به دو تن 20 اى جوامرد ! تا نپندارى كه مراد از عرض امانت بر آسمان و زمين ، قبول آسمان و زمين بود كه اگر به تقدير مراد قبول ايشان بودى قبول كردندى تا مراد او / a 37 / بر زمين نيوفتد و ليكن نخست بر نااهل عرضه كنند تا اهل از جاى برخيزد 21 و دست در دامن مقصود آويزد 22 ايّاك اعنى و اسمعى 23 . اى درويش اگر به تقدير بسى جامهء نو بنهى 24 با پارهء سوخته ، و آنگاه سنگ بر آهن زنى ، آتش در سوخته آويزد نه در جامهء نو . اى آتش چيست كه در جامهء نو نمىآويزى و قصد اين سوخته مىكنى ؟ گفت : آرى اين سوخته ممتحن ماست 25 و شرط آن است كه چون به